داستان مُسلم مربوط به خیلی قبل از روز عاشوراست. آن موقع امام حسین(ع) و خانواده شان هنوز در شهر و خانهی خودشان بودند و یزید حاکم ظالم و بی دین مردم بود. یزید همه را مجبور میکرد تا با او بیعت کنند؛ یعنی با او دست دوستی بدهند و بگویند هرچه تو بگویی، ما گوش میدهیم. در شهر کوفه مردمی زندگی میکردند که از ظلم یزید خسته شده بودند. یکی پیشنهاد کرد بیایین برای امام حسین (ع) نامه بنویسیم و ازشون بخوایم که به شهرمون بیان تا با ایشون بیعت کنیم. بزرگان شهر از این پیشنهاد خوششان آمد، آخر آنها از ظلم و آزارهای یزید در عذاب بودند. دوستان یزید پول و خانوادهی مردم را از آنها میگرفتند و هیچ کس زورش به آنها نمیرسید. هیچ کس قرآن و حرفهای پیامبر(ص) را به مردم یاد نمیداد و مردم بیگناه کشته میشدند. مردم کوفه میخواستند نجات پیدا کنند و چه کسی بهتر از امام حسین(ع) که قهرمان نجات آدمها بود؟ پس نامه پشت نامه نوشتند و امضا کردند و فرستادند و گفتند: «حسین(ع) بیا و ما رو از دست یزید نجات بده و خودت حاكم ما باش! ما منتظرتیم.
وقتی آن همه نامه به دست امام حسین (ع) رسید، تصمیم گرفت اول یک نفر را به کوفه بفرستد تا پرس وجو کند و ببیند این نامهها واقعی اند یا نه؛ امام حسین(ع) برای این کار پسر عمویش مسلم بن عقیل را انتخاب کرد؛ مردی که قوی و شجاع و مؤمن بود و از همه مهمتر گوش به فرمان امام حسین(ع) بود. یعنی چشمش به دهان امام حسین(ع) بود تا هرچه گفت موبه مو انجام دهد. امام حسین (ع) نامهای برای مردم کوفه نوشت. من پسر عمو و مطمئن ترین فرد خانوادهام رو سراغ شما میفرستم اون برای من مینویسه که نظر شما چیه؟ اگه میخواین با من باشین با مسلم بیعت کنین. نامه را به دست مسلم سپرد و به او گفت توی کوفه سمت خانواده و دوستان یزید نری.