چند ماه از واقعهی کربلا گذشته بود. کاروانهایی که از حوالی کربلا عبور کرده بودند به شهر مدینه نزدیک میشدند. این کاروانها خبر داشتند که در کربلا چه اتفاقی افتاده، خانواده و بستگان امام حسین (ع) هم در این شهر زندگی میکردند و منتظر بودند تا خبری بشنوند. پیرزنی هم بود که اول جاده ایستاده بود و چشمش را دوخته بود به آمدن کاروان او خانم ام البنین بود. مادر حضرت عباس و سه پسر دیگر، هر چهار پسر او همراه با امام حسین(ع) رفته بودند.
وقتی حضرت فاطمه از دنیا رفتند، چهار فرزند داشتند. امام حسین(ع) یکی از این چهار نفر بود، آن موقع بچه ها هنوز خیلی کوچک بودند و باید یکی از آنها مراقبت میکرد. به خاطر همین حضرت علی (ع) که پدرشان بود از خانوادهاش خواست خانم خوبی برایش پیدا کنند تا همسر خودش و خانم خانهشان باشد. آنهایی که آدمها را خوب میشناختند، خانمی را به حضرت علی(ع) معرفی کردند و گفتند این خانم از خانواده ایه که هم خیلی شجاع هستند و هم خیلی عالم و باسوادن و هم خیلی با ادب. امام علی (ع) هم گفت: همین خانم خوب است. این خانم ام البنین بود.
البته اسم خودش فاطمه بود. اما وقتی به خانهی امام علی(ع) آمد، گفت: «لطفا من رو فاطمه صدا نکنین آخه این بچه ها اسم مادرشون فاطمه بوده و حالا با شنیدن این اسم یاد مادر خودشون میافتن و دلتنگی میکنن» بعدها که چهار پسر به دنیا آورد، معروف شد به ام البنین، یعنی مادر پسرها؛ حضرت عباس پسر بزرگ ام البنین بود و سه برادر کوچکتر هم داشت.