مردم کوفه نامههای زیادی نوشته و از امام حسین(ع) خواسته بودند به شهرشان بیاید. امام هم با یاران و خانوادهاش در راه کوفه بودند. یکی از فرماندهان لشکر یزید با سربازانش به سمت آنها آمدند. اسم آن فرمانده حر بود. حر به امام حسین (ع) گفت: باید همراه من بیایی و خودت را تسلیم یزید کنی. یکی از دوستان امام آرام گفت: بهتر است همین حالا همه شان را از بین ببریم.
بعد از نماز، یک نفر از طرف لشکر یزید برای حر نامهای آورد، در آن نامه نوشته شده بود، حر باید کاروان امام حسین(ع) را مجبور کند به کوفه بروند و خودشان را تسلیم یزید کنند. حر همین را به امام حسین (ع) گفت: امام به خانواده و دوستانش رو کرد و گفت: «حالا که راه ما را میبندند بهتر است به شهر خودمان برگردیم. اما حر با سربازانش جلوی کاروان ایستاد و شمشیر کشید. زنها و بچه های کاروان ترسیدند. امام حسین(ع) گفت: مادرت به عزایت بنشیند چه میکنی؟! حر با شنیدن این نفرین عصبانی شد و نزدیک بود شمشیر بکشد، اما نفس عمیقی کشید و به امام گفت: به احترام مادرتان که چیزی جز خوبی نداشتهاند خونتان را نمیریزم.