امام حسین (ع) در شهر مکه بود که نامهای مردم کوفه رسید.آنها از امام کمک خواسته بودند و از او دعوت کرده بودند که به شهرشان برود. امام حسین(ع) همراه با خانواده و یارانش از مکه به سمت کوفه به راه افتاد.اتفاقاً همان روز کاروان دیگری هم داشت از مکه خارج میشد؛ کاروان مردی به نام زُهَير . ظهیر قدرت و ثروت زیادی داشت، اما با امام حسین (ع) قهر بود. او از مدتها پیش طرفدار گروهی شده بود که مخالف امام علی (ع) و فرزندانش بودند و دلش نمیخواست با امام حسین (ع) رودر رو شود، به خاطر همین سعی میکرد کاروانش را طوری حرکت بدهد که به کاروان امام (ع) نزدیک نشود.
اما دو کاروان به جایی رسیدند که ناچار بودند نزدیک هم توقف کنند. زهیر در چادرش بود که کسی آمد و صدا زد: از طرف امام حسین(ع) برایت پیامی آوردهام. او میخواهد با تو ملاقات کند. زهیر که داشت غذا میخورد لقمه در دستش ماند و خشکش زد. با خودش فکر کرد یعنی حسین (ع) با من چه کاری دارد؟ نکند چون طرف دارشان نبودم از من خشمگین است.