کاروان امام حسین(ع) به سمت شهر کوفه حرکت میکرد. همه چیز از آنجا شروع شد. مردم شهر کوفه به امام حسین(ع) نامه نوشته بودند و از او خواسته بودند که به شهرشان بیاید و آنها را از دست ظلم یزید نجات بدهد. امام حسین (ع) هم که همیشه آمادهی نجات دادن آدمها بود، همراه با خانواده و یارانش راهی کوفه شده بود.
اما يزيد اصلاً خوشش نمیآمد که مردم کوفه گوش به فرمان امام حسین(ع) باشند. پس حاکم بدجنس و ظالمی را به کوفه فرستاد تا مردم را حسابی بترساند. او به مردم گفت اگر با امام حسین (ع) دست دوستی بدهند، خودشان و خانواده شان را میکُشد. در عوض، اگر همراه او بیایند و با امام حسین(ع) بجنگند و او را تسلیم کنند به همهشان پول زیادی میدهد.
آدمهای خوب و شجاع هیچ وقت زیر بار چنین حرفی نمیروند. آنها میدانند که هیچ چیز در این دنیا ارزش آن را ندارد که امام حسین(ع) را رها کنند. اما مردم شهر کوفه ترسو بودند. آنها ترجیح دادند به جای اینکه همراه امام حسین(ع) باشند و بهشتی شوند، همراه سپاه یزید بجنگند و پول بگیرند. امام حسین(ع) به قصد جنگ با این مردم راهی کوفه نشده بود. او برای نجات آنها راه افتاده بود. بنابراین دلش میخواست حتی همین مردم را هم از عذابی که در انتظارشان بود نجات بدهد و بهشتی کند. آخر امام حسین(ع) قهرمان نجات آدمها بود.