کتاب دستهایی با عطر هلو داستانی بسیار زیباست که طی اتفاقی هادی متوجه زحمات پدر خود میشود.
گزیدهای از کتاب
هادی داد کشید: «گل گل» ریحانه گفت: «داداش!»
هادی گفت: بنشین بازی را ببین
ریحانه گفت: «من فوتبال دوست ندارم.» بابا گفت: اصلایک فکر خوب تلویزیون را فراموش کنید زود حاضر شوید برویم پارک؛ همان جا شام میخوریم. ریحانه بالا و پایین پرید: «آخ جون!» هادی اخم کرد: میشود من نیایم؟»
بابا گفت: نه نمیشود میخواهی در خانه تنها بمانی؟
بابا یک جای خوب برای نشستن پیدا کرد. بابا و مامان زیرانداز را پهن کردند. ریحانه هم سبد میوهها را آورد.