«واقعیت این است جکسون. زندگی، درهم و برهم و پیچیده است. خیلی خوب میشد اگر همیشه مثل این بود.» او خطی خیالی کشید که مدام به سمت بالا میرفت. «اما زندگی در حقیقت، بیشتر شبیه این است.» خطی کج و معوج کشید که مثل دامنهی یک کوه، بالا و پایین میآمد. «فقط باید به تلاش کردن ادامه دهی.»