ورجیل گوشی را سر داد توی جیب لباسخوابش و به سمت صدای مامان بابا و برادرهایش راه افتاد که با هیچ صدایی اشتباه نمیشد؛ آنها سحرخیز بودند، چون انگار تا ابد تمرین فوتبال داشتند. توی آشپزخانه، مامان بابا و جها آبپرتقال میخوردند و انرژیشان را تخلیه میکردند. ورجیل هم سعی میکرد از وسط آن همه هیجان خودش را رد کند تا شاید دستش به میوه یا تخممرغ آبپزی چیزی برسد. جسلیتو گفت: «صبحبهخیر، ورجیلیو!» بابا مامانش تقریباً همصدا گفتند: «صبحبهخیر، لاکپشت!» بعد جولیوس گفت: «مایون بانتگ، داداش کوچولو.» ورجیل غُرغُرکنان چیزی شبیه سلام گفت. مامان بابا و برادرهایش روی صندلیهای پشتبلند، جلوی پیشخان آشپزخانه نشسته بودند. لولا هم پشت میز صبحانه نشسته بود و روزنامه میخواند. لولا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: «مامانت زیادی نارنگیِ یافا خریده. پس تا میتونی، بخور.» بعد برای اینهمه اسراف نچنچی کرد. ورجیل با هر دستش دوتا نارنگی یافا برداشت و همینطور که خیلی سعی میکرد آنها را نیندازد، کنار لولا نشست. گوشی توی جیبش وِزوِز کرد. ورجیل پرسید: «داری چی میخونی، لولا؟» و نارنگی یافاها را جلویش به خط کرد و بعد نگاهی به گوشیاش انداخت.