(روز نوشت های انتقال ضریح جدید امام حسین علیه السلام از قم به کربلا)
گزیده ای از کتاب
یک روز پاییزی سال ۱۳۹۱ رضا امیرخانی به من تلفن کرد. سلام و علیک کردیم و گفت ،آزادگان به نمایندگی از پارچه باف از قم با او تماس گرفته و از او خواسته با کاروانی که قرار است ضریح امام حسین را ببرد به کربلا همراه بشود. برای نوشتن گزارش سفر در قالب یک کتاب قاعدتاً این پیشنهاد برمیگشت به دیده شدن کتاب داستان سیستان و جانستان کابلستان. رضا از سوی آنها رضا تماس گرفته بود تا اگر میتوانم بروم پیششان ببینم قضیه از چه قرار است و پشت این پیشنهاد چه سازمان و ارگانی وجود دارد. آن طور که من رضا امیرخانی را میشناسم باید همان اول «نه» را به آنها میگفت و تمام. اما همین که او «نه» نگفته بود، نشان میداد قضیه با اهمیت تر و جذاب تر از یک پیشنهاد معمولی است. قبول کردم و قراری گذاشتم و یک روز رفتم قم. به رفیقی قمی هم تلفن کردم که همراهم بیاید. این رفیق قمی، که اصالتاً قمی نبود و به تحصیل در قم ساکن شده بود در کار رسانه ای و مطبوعاتی تجربه خوبی داشت و در رشته مدیریت فرهنگی در مقطع دکتری مشغول تحصیل بود، خواستم او هم بیاید تا هم تنها نباشم و هم با حضورش در جلسه مان از نظرش استفاده کنم. کارگاه ساخت داخل مدرسۀ حضرت فاطمه معصومه بود که معروف است به مدرسۀ «معصوميّه».