خورشید از بالای ابرها به مسافرهای روی جاده نگاه میکرد. تعداد مسافرها آنقدر زیاد بود که حتی او از آن بالا هم نمیتوانست همه را بشمارد. خانوادهی آقای فرهیخته همراه با آن همه مسافر راهی کربلا بودند. معصومه و رضا خوشحال و خندان بین عمودها مسابقه میگذاشتند. با آن که معصومه نه سالش بود و دو سال از رضا کوچک تر بود، اما هر بار او برنده میشد. رضا که دست بردار نبود و دوست داشت برای یک بار هم که شده از خواهرش ببرد گفت: «آماده ای؟ تا عمود ۸۰۳ مسابقه میدهیم؟ میشود سه عمود، یک دو سه و هر دو مثل برق دویدند.
جواد برادر کوچولوی دوساله ی شان از توی کالسکه برایشان دست میزد بابا گفت: «خُب خانم؛ مثل این که ما هم باید کمی گاز بدهیم تا به آنها برسیم!» رسیدن به عمودِ ،۸۰۳ هم زمان شد با وقت اذان بابا نگاهی به اطرافش کرد و گفت: برویم برای نماز یک موکب پیدا کنیم. رضا دستی روی شکمش کشید و ادامه داد: «بعدش هم ناهار بخوریم. صدای اذان مسافرها را به موکب ها دعوت کرد.
صف های نماز در هر موکبی به پاشد و عرب و ایرانی و هر مسلمانی از هر کشوری شانه به شانه کنار هم ایستادند. بعد از نماز، رضا همان طور که کفشهای خاکی اش را میپوشید گفت: «من امروز دیگر فلافل نمی خورمها؛ دیروز و دیشب خوردم. هنوز حرفش تمام نشده بود که پسربچه ای هم سن وسال خودش با لباس عربی به سمت آنها دوید.پسربچه که عرق از صورتِ آفتاب سوخته اش میچکید، نفس نفس زنان گفت: سلامٌ عليكم. «هَلِه بالزوار طعام طعام» بعد به فارسی ادامه داد: «آقا خانم بفرمایید غذا؛ بابا رو به مامان و بچه ها کرد و گفت برویم ناهار مهمانشان باشیم؟
رضا که از پسرِ عرب خوشش آمده بود گفت: «برویم.» پسرک با خوش حالی به سمت کالسکهی جواد دوید و آن را به سمت موکب شان هل داد. بابا با خنده گفت: معلوم است از آن بچههای زرنگ است،ها! کالسکه را سریع برد که حتماً دنبالش برویم. مامان خندید و گفت «چقدر» عراقیها زائران امام حسین را دوست دارند.