چادر توی صورتش کشید و مویه کنان گفت: «خدا ذلیلش کنه لب رودخونه نشسته بودم و لباس میشستم که قایق موتوری از سمت هور اومد و جایی که این زبون بستهها بازی میکردن ایستاد. زیر چشمی نگاهش کردم آدم هیکلمندی بود و چفیهی سرخی به سر و صورتِ عزاموندهش پیچیده بود. قایقش رو به ساحل چسبوند و بچه ها رو صدا کرد. زن زد زیر گریه و ادامه داد: بی وجدان پنج تومن گذاشت کف دست این طفلکیها یه گونی کوچیک بهشون داد و گفت ببرین تو پمپ بنزین و منتظر بشینین تا یه نفر بیاد و گونی رو ازتون تحویل بگیره؛ دخترها گونی رو کول کردن و با خوش حالی اومدن این جا داشتم لباسهام رو آب میکشیدم که یهوی زمین زیر پام لرزید.»