وانگهی در این حال، آيا ماهیت واقعاً «ما يُقالُ فى جواب ما هُو است يا ما يُقال في جواب ما ليس هو به بیان دیگر، چیستی شیء» است. یا آنچه شیء نیست؟ و اساساً آن ماهیت که در این نظریه میان او با «وجود» تقابل درافکندهاند، چه تعریفی دارد یاسازگارتر آن است که چه تعریفی داشته باشد؟
سؤالی دیگر: آیا نمیشود که مصداقی واحد مصداق حقیقی بیش از یک مفهوم باشد؟ اگر میشود؟ آیا نمیتوان گفت که هر شیئی در واقع هم مصداق حقیقی وجود است و هم مصداق حقیقی ماهیت؟ اگر میتوان، آنگاه اعتباری بودن ماهیت به چه معنا خواهد بود؟ دیگر آنکه در حکمت متعالیه وجود را معمولاً از مفاهیم ثانیه فلسفی خواندهاند و در تعریف مفاهیم فلسفی گفتهاند که این مفاهیم ما بازای عینی ندارند اصالت وجود چگونه با این گفته سازگار میافتد؟ به علاوه معقول اوّل بودن ماهیت چه ربط و نسبتی با اصالت وجود و اعتباریت ماهیت خواهد داشت؟
دیگر آنکه فلسفه عهدهدار بحث از واقعیتها، یعنی بحث از وجود و صفات وجود است. پس چرا هنوز در فلسفه از ذاتی و عرضی و جوهر و عرض و کلیات پنجگانه و مقولات دهگانه بحث میکنیم؟ مگر نه این است که این امور از فروع ماهيّاتاند و ماهيّات خود به نظر دقیق فلسفی واقعیت ندارند؟ بنابراین آیا مباحث مربوط به ماهیات به نحو طفیلی و استطرادی در فلسفه جای گرفتهاند یا از مباحث اصلی فلسفه اند؟
در باب جعل چه بگوییم؟ خدای متعال چه را آفریده است آسمانها و زمین را یا وجود آسمانها و زمین را؟ مخلوقات خدای متعال عبارتند از زمین و آسمان و انسان و صحرا و کوه و دریا، یا وجودِ اینها به دیگر سخن آیا جعل به وجود تعلق میگیرد یا به ماهیات؟ پیداست که به تناسب رأیی که در مسأله اصالت وجود یا ماهیت بر میگزینیم پاسخمان بدین پرسش متفاوت خواهد بود آیا معقول است که بگوییم به یک معنا خداوند هر دو را جعل کرده است؟
از این گذشته خود واجب الوجود دارای ماهیت هست یا نه؟ اگر بتوان در مبحث اصالت ،وجود موضعی اتخاذ کرد که بنابر آن ماهیات نیز دارای تحقق به شمار آیند، آیا میشود برای خدای متعال هم به ماهیتی - گرچه- مجهولة الكُنه - قائل شد؟