به نظر میرسید مامی هر چهقدر وقت برای فکرکردن بخواهم، بهم میدهد؛ برای همین وقتی یک روز بعدازظهر آمد توی اتاقم که باهام حرف بزند، تعجب کردم. گفت: «برات نامه اومده» پرسیدم: «واقعاً؟» از روی تختم تکان نخوردم. «از طرف کیه؟» «مادرت.» یواش دوتا پاکتنامه گذاشت روی تختم. نگاهشان نکردم. زل زده بودم به مامی. بعد یکذره بلند شدم و قبل از اینکه تکان بخورد، بغلش کردم. «دوستت دارم مامی!» مامی خندید. «منم دوستت دارم دخترهی لوس! حالا اینا رو باز کن ببین چی نوشته.» از اتاق رفت بیرون و در را بست. خم شدم و پاکتنامهها را برداشتم. پاکت بزرگتر انگار قبلاً یک بار باز شده بود و دوباره چسب خورده بود. اول همان را باز کردم. چهار نفر زل زده بودند به من. با اینکه خوب میشناختمشان، انگار مال یک زمان و مکان دیگر بودند. خودمان بودیم: من، ساوانا، مامان و بابا. همان عکسی که از اتاق مامان توی ویرجینیا برداشته بودم و روی پیشخان جا مانده بود.