کتاب خداحافظ درختان سرو: داستان زندگی بانو زینب (س)
گزیده ای از کتاب
خورشید روز دهم محرم غروب کرد روزی به درازی یک قرن....
جنگ هزاران تن با هفتاد و دو تن به پایان رسید. جنگی یک روزه با خاطرهای به عمر همه انسانها...
زنی در میان کشتهها با ایستاده بود که میگفتند نیمۀ دیگر حسین است. با بودن او حسین هنوز زنده بود. او میدانست که حسین نمرده و هیچگاه نخواهد مرد. آفتاب کمرنگتر و کمرنگتر میشد. دیگر نوری بر دشت کربلا و سر شاخۀ نخلهای خرمای نخلستان آن باقی نماند. در یک طرف میدان کربلا شبح بیشمار لشکریان سعد سایه انداخته بود. هلهله و پایکوبی بود و دیگ غذا که بار گذاشته بودند و در طرف دیگر زنان و دختران پریشان و مردی بیمار که دردناک ترین شب زندگیشان را میگذراندند. در یک طرف چهرههای درنده و آلوده به خون که هر کدام سر بریده ای را از موها و کاکلهای پاکترین مردان زمین در دست گرفته بودند.
و در وسط میدان جابه جا خونهای فراوان که با شن و ریگ بیابان در هم آمیخته بود. در جای جای میدان قطعههای بریده اعضای بدن انسانهای محبوب خدا، دستها و پاهای جداشده، انگشتهای قطع شده، کف دستهای از مچ بریده شده، اسبهای زخمی و مجروح بر زمین افتاده بودند. به سینه و پشتشان تیرهایی فرو رفته بود و از جای آنها هنوز خون بیرون میزد. اسبهای مرده و اسبهای نیمه جان که چشمهای درشتشان گویی میخواست از حدقه بیرون بزند. زینب مانده بود و سپاهی سنگدل که به سوی خیمهها یورش آورده بودند. زینب به سوی خیمه ها دوید. برای این زن تنها گویی ستارهها فرو میریخت. ماه شکافته میشد؛ آسمان تا شده بود؛ کوهها نرم، خاکها پراکنده، روشناییها خاموش و خورشید برای همیشه ذوب شده بود. دنیا زیر و رو شده بود. دیگر حسین در کنارش نبود.
زنها و بچه ها به زینب پناه بردند. کوفیان دور چادرها حلقه زدند. تنها مرد به جا مانده علی بن حسین بود که در تب میسوخت و در چادر خوابیده بود. زینب خود را به او رساند. عمه جان با ما چه میکنند؟ زینب هنوز جوابی به این سؤال نداده بود که از هر طرف به خیمه ها ریختند، هرچه در خیمه ها بود تاراج کردند. از صندوقچهها گرفته تا لباس و چادر و زیورآلات زنان و لباسهای کودکان. با خشونت و بی رحمی همه چیز را میبردند. با چوب به سر و رویشان میکوبیدند. چادر و روسری آنها را از سرشان کشیدند. چیزی نگذشت گردنبندها از گردنها ربوده شد.