برای شروع شاید هرگز به ذهن هیچ کس خطور نمیکرد، نوزادی که همگان فکر میکردند در شکم مادر از دست رفته است و با عنایتی شبیه به معجزه زندگی اش حفظ شده بود در آینده ای نه چندان دور تبدیل به مردی بزرگ و تاثیرگذار در تاریخ ایران اسلامی و هشت سال دفاع مقدس شود که به بلندترین درجات انسانی و الهی دست یافت
مردی که نامش "حاج" ابراهیم همت از شهرضای اصفهان به بلندای کوه های باشکوه وطن، بلند آوازه شد و در تاریخ ایران سرافراز، ماننده ستارهای درخشان و فروزان باقی ماند.
آنچه میخوانید بخشهایی از زندگی کوتاه اما پربار جوان ۲۹ ساله ایست که همواره در اندیشهاش برای خدمت به خلق و رضایت خداوند در تلاش بود و در این راه از جانِ عزیز و ارزشمندش مایه گذاشت. باشد که روح با عظمتش شفیع ما در محضر خداوند رحمان باشد آمین.
ابراهیم
از یک جا به بعد همه چیز به هم ریخت درست از جایی که شنید بچهاش سقط شده است. علی اکبر به شرط مراقبت از صحت و سلامت بچه اجازه داده بود که مادر پایه ماه راهی کربلا شود. نصرت خانم قول داده بود که طوری زیارت کند که آب توی دل نوزادشان تکان نخورد هم کاروانی هایش هم اطمینان داده بودند که مراقب امانتی و توراهی او خواهند بود.
نصرت خانم از دارالشفای حرم راه افتاد و به زحمت خودش را به رواق ابراهیمی رساند. آهسته آهسته گریه میکرد و زیر لب دعا دلش که سبک شد نگاهش را از گنبد گرفت و آرام به دارالشفا برگشت زنی نوزاد بغل با چادری عربی در آستانهی در ایستاده بود. نصرت خانم نگاهی به زن و نوزاد کرد و با آه سردی به سوی تختش رفت. روی تخت دراز کشید زن آرام جلو آمد و نوزاد را در بغل او گذاشت.
از خواب پرید حضور زن آن قدر واقعی بود که باور نمیکرد خواب دیده باشد.
چشم که باز کرد خانمی با روپوش سفید بالای سرش ایستاده بود.
- جواب آزمایشها آمده باورکردنی نیست. بچه زنده و سالم است.
اشکهای نصرت روی گونه رقصیدند.
- مبارک است. اسمش را چی میگذارید؟
از پنجره به گنبد طلایی امام حسین نگاه کرد و بعد زیر لب زمزمه کرد ابراهیم.