کتاب قصه های خوش مزه 2: دار و دسته ی هیولا
گزیده ای از کتاب
هوا به قدری بارانی بود که نمیشد برای بازی بیرون رفت این شد که الی توی خانه نشسته بود و آلبوم عکسش را ورق میزد.
بالاخره باران قطع شد همین که الی بیرون رفت سروکلهی تَس با دوچرخه اش پیدا شد.
-سلام الی می آی بازی؟
تس اضافه کرد: «بن لی و میکی هم دارند میآیند."
فقط کمی آهسته حرکت میکنند چون بن چکمههای نو پوشیده؛
همان موقع روبی چرخ زنان آمد. تازه یاد گرفته بود چطور معلق بزند.
نگاه کنید حال دیگه قلقش دستم اومده؛
- سلام الى سلام تس چه خبر؟
الی احساس کرد چیزی خیس روی گونه اش افتاد؛ آه کشید. باران دوباره شروع شده بود.
-مثل اینکه مجبوریم به خانه برگردیم .
-میخواهید بیایید اتاق من؟