چند سال پیش هنگامی که در کالیفرنیا مشغول رانندگی بودم، از کنار جالب ترین ماشین نوشته ای که در تمام عمرم دیده بودم عبور کردم روی آن ماشین نوشته بود: «اگر به یک نظریه میدانی یکپارچه معتقدی یک بوق بزن و من اگر میتوانستم بوق ماشین را پیدا کنم حتماً آن را به صدا در می آوردم.»
من سالهای زیادی را از دوران حرفه ای خود صرف جستجو برای رویکردی هم ارز یک نظریه میدانی یکپارچه در حوزه روانشناسی دین کرده ام؛ رویکردی که بتواند به نظریه تحقیق و فعالیت بالینی وحدت ببخشد. تلاش برای قرار دادن چیزها در کنار یکدیگر روشی است که مربی من، فارست تایلر آن را برایم توضیح داده بود. بخش عمدهای از فعالیت اولیه من در روانشناسی شامل تلاش برای در کنار هم قرار دادن دین و سلامتی بود؛ نخست بر مطالعات تجربی تمرکز کردم که به بررسی ارتباط میان جنبههای مختلف دینداری و سلامت روانی مثبت یا شایستگی روان شناختی میپرداختند و هم زمان فعالیت خود را در کار بالینی نیز ادامه دادم هیچ دو روزی در زندگی تخصصی من شبیه یکدیگر نبودند، تدریس پژوهش و فعالیت بالینی، زندگی ام را مهیج میساختند؛ با این حال بیشتر احساس میکردم که چند زندگی تخصصی مجزا برایم شکل گرفته است. از یک سو هنگامی که همکاران پژوهشی ام متوجه شدند که من یک روانشناس بالینی نیز هستم، خیلی غافلگیر شدند و از سوی دیگر مراجعانم نیز مانند آنان با دانستن اینکه من در زمینه دین و سلامتی پژوهش کرده ام شگفت زده میشدند.
مشکل اینجا بود که پژوهشهای من در مورد دین، تأثیر چندانی بر فعالیت بالینی ام نداشت و کار بالینی نیز نمیتوانست بر پژوهشهایم اثری بگذارد. البته این مشکل تنها اختصاص به کار من نداشت؛ در واقع در رشته روانشناسی جدایی دو حیطه پژوهش علمی و کار بالینی از گذشته تا به امروز وجود داشته است. بسیاری از متخصصان بالینی، به خوبی و با هوشمندی از نتایج پژوهشهای انجام گرفته استفاده میکنند؛ ولی تعداد انگشت شماری از آنان به اجرای مطالعات پژوهشی اقدام میکنند. به همین صورت محققان نیز از درگیر شدن در فعالیتهای حوزه بالینی امتناع میورزند؛ اما من میبایستی این دو حیطه را با هم ادغام میکردم. مخصوصاً من به یک شیوه فکری و مطالعاتی در حوزه دین نیاز داشتم. سبکی که به طور مستقیم در مورد مشکلات موجود در زندگی افراد بحث کند. دانستن وجود همبستگی ۰/۳۰ میان یک مقیاس دینداری با مقیاس افسردگی و رضایت از زندگی کمک شایانی به من نمیکرد تا بتوانم مشکل تردید مراجعی در مورد اینکه آیا ایمان دینیاش او را ملزم به ادامه زندگی با همسر خیانتکارش میکند یا خیر حل کنم ، بنابراین شروع به جستجوی یک راهبرد پژوهشی متفاوت کردم تمرکز من روی نقشهای ایفا شده از سوی مذهب در فرایند مقابله بود اصطلاح «مقابله، از دیدگاه من» بسیار جالب توجه بود. زیرا تمامی کلیشه های روانشناختی بسیار رایج در مورد ماهیت ذاتی منفعل دفاعی و ناسازگارانه دین را به چالش میکشاند، در مقابل احتمال دیگری مطرح میشود. این مطلب که دین به عنوان منبع مثبتی برای افراد در زمان تنیدگی عمل میکند؛ همچنین مقابله درکی مناسب از تعامل موجود بین شخص؛ مواجهه با مشکلات بحرانی و نیز بافت محیط گسترده پیرامونی او فراهم می آورد، کوتاه آنکه به نظر میرسد اصطلاح مقابله برای درک درست مسئلهای مهم درباره روبه رو شدن افراد حقیقی با مشکلات واقعی بسیار کارساز است.