داستان پسر کشتی گیر که بخت با او یار می شود و مردی ثروتمند عشق کشتی از او حمایت می کند.او مردی است مرموز و مشکوک که برای این مبارز قصههایی دارد و این نقطهای است که از آن به بعد فضای رمان حال وهوایی جنایی ـ معمایی پیدا میکند… پسری برآمده از جنوب شهر که حالا میخواهد سلطان باشد…» در بخشی از داستان میخوانیم: «مغزم پر از مورچه بود. مورچههای گاوی دمقرمز که بیهدف راه میرفتند و مغزم را به خارش میانداختند. نمیگذاشتند شبها بخوابم. خوابم میآمد و بوی مشمئزکنندهی زالو میشنیدم. تا چشم میبستم هم، سر عباس را روی تن یک زالو میدیدم. تصویری به وضوح لزجی بدن زالو. هزارهزار مورچه توی مغزم و زالوها جلو چشمم حرکت میکردند و حتی ذرهای جا برای تهسیگار نمانده بود. به نادر میگفتم میروم تمرین، اما نمیرفتم. چندباری هم که رفتم خودم را به مصدومیت زدم و لباس پوشیدم و برای خودم با گوشهی پوسیدهی تشک بازی کردم.»