سم و آنتونیو با عجله به سمت اتاق سیستم حرارتی دویدند. سم با فشار در اتاق را باز کرد و بعد از اینکه وارد اتاق شدند بلافاصله آن را پشت سرشان بست.
ترق!
صدها چیز درب و داغان که دیوانه وار به سمت سم و آنتونیو میآمدند به در بسته برخورد کردند و روی زمین افتادند.
سم نفسش را در سینه حبس و به اطرافش نگاه یکی از دیوارهای اتاق را لولههای پیچ در پیچ زنگ زدهای پوشانده بودند. اما این لولهها هم زنده بودند. آنها مثل ارتشی از مارهای ترسناک حرکت میکردند. لولهها پیچ و تاب میخوردند، درهم میپیچیدند و صدای قیر قیر گوشخراشی از آنها بلند میشد.
سم در حالی که به نقطهای اشاره میکرد فریاد زد: «لوسی آنجاست.» لوسی میان زمین و هوا آویزان مانده بود یکی از لوله ها دور مچ پایش پیچیده شده بود.