ریشا مک فارلند 9 ساله با مادر و برادر بزرگتر خود به پیاده روی میرود. در طول مسیر مادرش دائما با برادر بزرگترش بحث میکند. تریشا از شنیدن حرفهای آنها بیمار است، بنابراین برای داشتن برخی از حریم خصوصی از مسیر دور میشود. سپس او متوجه میشود که نیاز به آبگیری دارد بنابراین حتی بیشتر به جنگل میرود. او فکر میکند تا زمانی که صدای گردشگران دیگر را بشنود نمیتواند گم شود، اما این یک اشتباه بزرگ است. همانطور که او در حال بازگشت به مسیری است که متوجه شده است که هیچ تصوری از کجاست، بنابراین شروع به جستجوی راه درست میکند، اما حتی بیشتر به جنگل عمیق م رود. آن زمان است که مبارزه او برای بقا آغاز میشود. او فقط با کمی منبع غذا و آب سعی میکند در جنگل زنده بماند...