بدون شک با دیدن دست خط من متعجب شدهای. ولی مطمئنم که با وجود سکوت طولانی و غیرموجه من، پاکت را نه تنها با کنجکاوی، بلکه با نگرانی باز کرد ای. سالهاست که از تو بی خبرم. از خود سؤال میکنم آیا هنوز در ورونا هستی؟ در همان خانهای که من همچنان تو را در آن در نظر مجسم میکنم؟ حتی میترسم که تو نه آنجا باشی و نه هیچ جای دیگر، میترسم مرده باشی و من خبری از مرگ تو به دست نیاورده باشم این وحشت، گرچه ممکن است پوچ به نظر برسد ولی به تو حالی خواهد کرد که برای من تا چه حد اهمیت دارد بدانم که در جهان یک نفر وجود دارد که بتواند کورکورانه به او اعتماد کنم. کسی که شاید بتواند به من کمک بکند. میدانم که این اشارات مبهم پریشان حالت میکند. هر نامهی من، هر ملاقات ما، همیشه به نحوی تو را پریشان حال کرده است که من، هرگز دلیل خاصی را در آن درک نکردهام.