ترمز دستی و چراغ راهنما اسم دو تا وسیله توی ماشین نیستند. آنها دو تا دوست هستند که قرار است به کمک هم مأموریت بزرگی را انجام بدهند. گرفتن ارث و میراث بابابزرگ پولدار از یک بزمجه.
خیلی یواش در را باز کردیم و از پله ها رفتیم بالا. خبری از وانت نبود. کنار محل زندانی شدن سنجابها اتاقکی قدیمی بود که به نظر مترو که میآمد. پلههایی هم که به زندان سنجابها میرسید پر از پیچک و گیاه بود و راه پله را از دید مخفی میکرد. چون ممکن بود مرده هنوز توی اتاقک باشد. شروع کردیم به سینه خیز رفتن از بین گیاهها و حسابی از اتاقک دور شدیم، بعد از جایمان بلند شدیم نفس راحتی کشیدیم حالا دقيقا توی قلب جنگل بودیم. شاید هم معده اش شاید هم روده... هرچی بود دور تا دورمان چشم کار میکرد. درخت بود. خاک دستها و لباسم را تکاندم و گفتم: خب حالا باید خیلی سریع به نحم ایگوانا پیدا کنیم.»