وقتی به خانه رســیدم، دیدم مامانم حســابی نگران شده اســت. او لبخنــدی زد و به طرفم دویــد و محکم بغلم کرد. امــا همینکه لکههای یخ در بهشــت را دور دهانم دید، لبخندش به عصبانیت تبدیل شد. مامان گفت: «تا الان کجا بودی؟ خیلی نگرانت شده بودم.»
«راســتش من و سم دیدیم دلمان نمیخواهد با اتوبوس مدرسه به خانه برگردیم؛ برای همین...»
«تا خانه پیاده آمدید؟»
«بله؛ و توی راه با هم مسابقهی پرتاب سنگ گذاشتیم.»
«آرجی! قرار نیســت یکدفعه برای خودت تصمیم بگیری که سوار اتوبوس مدرســه نشوی! باید اول اجازه بگیری! ما تمام این دو ساعت دنبال شما دو نفر میگشتیم!»