بیلی با خودش گفت: «شرط میبندم اگرگاس چند تا هیولای فسقلی داشت، هیچ وقت آنها را گم نمیکرد.
من به هیچ دردی نمیخورم.
او به پنجره ی هواپیما خیره شد.
الا چسبونکی و شیپوری دارند راه را اشتباهی میروند.
مهماندار هواپیما اعلام کرد: درهای هواپیما تا یک دقیقهی دیگر بسته میشوند. تکرار میکنم یک دقیقه ی دیگر؛
بیلی با خودش گفت: حالا چه کار کنم؟ ای وای نباید بگذارم درها را ببندند. باید آن هیولاهای فسقلی را سوار هواپیما کنم. یواشکی گامبالو کاپیتان دماغی و پشمالو را از کوله پشتی اش بیرون آورد.