چند روزی بود که پای علی شکسته بود و نمیتوانست درست راه برود. علی به سختی از جایش بلند شد و با گریه گفت: مامان کمک کن لباسهایم را بپوشم.
مادر که در آشپزخانه مشغول شستن ظرفها بود، با تعجب پرسید: بیرون بروی؟ چی شده؟
علی اشکهایش را پاک کرد و جواب داد همکلاسی هایم به اردوی مشهد میروند من هم میخواهم با آنها بروم.
مادر با مهربانی سر علی را نوازش کرد و گفت: پسرم تو برای رفتن به دستشویی هم به کمک نیاز داری،چطور میخواهی اردو بروی؟
علی باز هم با ناراحتی گفت: حالا من چه کار کنم؟
مادر اشکهای علی را پاک کرد و گفت مادر جان باید صبر کنی پای شکستهات خوب بشود! چقدر گفتم مواظب باش !اگه جلوی پاهات را خوب نگاه میکردی توی چاله نمیافتادی و پایت نمیشکست.
علی ناراحت و غمگین دراز کشید و گفت مامان به خدا خسته شدم یک هفته است که مدرسه نرفتهام.
مادر اسباب بازیهای علی را به او داد و گفت: دوستانت»که دیروز به ملاقاتت آمدند.
علی آهی کشید و گفت: «کاش میتوانستم با آنها به اردوی مشهد بروم.»