تاریخ بشر همواره شاهد تغییرات گوناگونی در آداب سنن و فرهنگ جوامع مختلف بوده است. این تغییرات در پارهای از اوقات به صورت بنیادین و با سرعت سرسام آوری رخ میدهد؛ به گونه ای که به سرعت افکار احساس و رفتارهای افراد جامعه را دستخوش تغییرات شگرفی مینماید و به صورت انقلاب اجتماعی بسیاری از مناسبتهای پیشین را متحول میکند. یکی از این تحولات بنیادین در مغرب،زمین، انقلاب جنسی اواخر قرن بیستم است که با تغییرات سریع در افکار هیجانات و رفتار جنسی افراد جامعه همراه بوده است انقلاب جنسی در رفتار ،آداب رسوم جنسی زندگی عمومی و نهادهای اجتماعی تأثیرات زیادی بر جای گذاشته است. این دگرگونی کنشهای جنسی، ازدواج، سبکهای عشق ورزیدن، فرزندپروری، همسرداری و طلاق را تحت تأثیر خود قرار داد. افزایش ازدواجهای آزاد، شرکای جنسی،چندگانه، تشکلهای جمعی، باشگاههای تجاری جنسی، همجنس گرایی و از بین رفتن نقشهای جنسی و جنسیتی از پیامدهای این پدیده بود. انقلاب جنسی تغییرات شگرفی در نگرش به مسائل جنسی نیز در غرب به وجود آورد. تقبیح سرکوب جنسی با تأکید بر حقوق جنسی و آزادی جنسی افراد زمینه انقلاب جنسی را فراهم آورد. توسعه تحقیقات در مورد مسائل جنسی مانند پژوهشهای کینسی، مطالعات مستر و جانسون، ۳ کشف تکنولوژیهای گوناگون کنترل زاد و ولد گسترش رفتارهای جنسی جوانان که در بین گذشتگان سابقه نداشت. مقابله با آداب و فرهنگ و رسوم شیوه های ابراز فانتزیهای جنسی در مجلات کتابها، روزنامهها، پورنوگرافی و فیلمها و استفاده از مواد جنسی در کالاها و تبلیغات همه این موارد به گسترش انقلاب، وانگهی در این حال، آيا ماهیت واقعاً ما يُقالُ فى جواب ما هُو» است يا ما يُقال في جواب ما ليس هو به بیان دیگر، «چیستی شیء» است یا آنچه شیء نیست؟ و اساساً آن ماهیت که در این نظریه میان او با «وجود» تقابل درافکندهاند چه تعریفی دارد یا سازگارتر آن است که چه تعریفی داشته باشد؟
سؤالی دیگر: آیا نمیشود که مصداقی واحد مصداق حقیقی بیش از یک مفهوم باشد؟ اگر میشود آیا نمیتوان گفت که هر شیئی در واقع هم مصداق حقیقی وجود است و هم مصداق حقیقی ماهیت؟ اگر میتوان آنگاه اعتباری بودن ماهیت به چه معنا خواهد بود؟ دیگر آنکه در حکمت متعالیه وجود را معمولاً از مفاهیم ثانیه فلسفی خواندهاند و در تعریف مفاهیم فلسفی گفتهاند که این مفاهیم ما بازای عینی ندارند اصالت وجود چگونه با این گفته سازگار میافتد؟ به علاوه معقول اوّل بودن ماهیت چه ربط و نسبتی با اصالت وجود و اعتباریت ماهیت خواهد داشت؟
دیگر آنکه فلسفه عهده دار بحث از ،واقعیتها یعنی بحث از وجود و صفات ،وجود است. پس چرا هنوز در فلسفه، از ذاتی و عرضی و جوهر و عرض و کلیات پنجگانه و مقولات دهگانه بحث میکنیم؟ مگر نه این است که این امور از فروع ماهيّاتاند و ماهيّات خود به نظر دقیق فلسفی واقعیت ندارند؟ بنابراین آیا مباحث مربوط به ماهیات به نحو طفیلی و استطرادی در فلسفه جای گرفتهاند یا از مباحث اصلی فلسفه اند؟
در باب جعل چه بگوییم؟ خدای متعال چه را آفریده است آسمانها و زمین را یا وجود آسمانها و زمین را ؟ مخلوقات خدای متعال عبارتند از زمین و آسمان و انسان و صحرا و کوه و دریا، یا وجودِ اینها به دیگر سخن آیا جعل به وجود تعلق میگیرد یا به ماهیات؟ پیداست که به تناسب رأیی که در مسأله اصالت وجود یا ماهیت بر میگزینیم پاسخمان بدین پرسش متفاوت خواهد بود آیا معقول است که بگوییم به یک معنا خداوند هر دو را جعل کرده است؟
از این گذشته خود واجب الوجود دارای ماهیت هست یا نه؟ اگر بتوان در مبحث اصالت وجود موضعی اتخاذ کرد که بنابر آن ماهیات نیز دارای تحقق به شمار آیند، آیا میشود برای خدای متعال هم به ماهیتی - گرچه- مجهولة الكُنه - قائل شد؟