آلیس روی نیمکت پارک نزدیک خانه شان نشسته بود. کتاب و دفتری روی پایش بود و خودکاری هم در دستش، آفتاب درخشانی می تابید و چهچهه پرندگان روز را دلپذیر میکرد. اما آلیس زیاد دل و دماغ نداشت، چون باید تکالیف مدرسه اش را می نوشت. با صدای بلند غر زد: (اه! ریاضی لعنتی! چرا به جای اینکه بروم بازی کنم یا بنشینم کتاب هیجان انگیزی بخوانم، باید وقتم را با این اعداد و ارقام های مسخره تلف کنم؟ ... *