اگر او به دادم نمیرسید کارم زار بود و گرفتار بودم. گرفتار و ويلان و سرگردان؛ آن نه نفر مردِ دست و پا چلفتی هم مثل من بودند و حال و روز مرا داشتند. فقط او بود که باید به داد ما میرسید؛ چون حرف اول و آخر را میزد و همۀ کوفیان از او حساب میبردند. اسمم را که گفتم. او یعنی همان امیر پُرآوازه ،مثل گرگها چشم تیز کرد و با لحنی خفه گفت: «من که تو را با این اسم و مشخصات به جا نمیآورم واضح تر و خلاصه حرف بزن ببینم چه کسی هستی؟ از کدام تیره و قبیله ای و از من چه میخواهی؟با اضطراب جواب دادم: عرض کردم من اُسید هستم؛ أسيد بن مالک از تير و طایفهٔ حضرمی؛ یکی از سگهای جان نثار و وفادار به شما اسب سوار ماهری که در سوارکاری و تاخت و تاز زبانزد قبایل عرب است.