ماریسا دستم را رها میکند و بیخ گوشم میگوید: «چی گفت؟»
من هم آهسته میگویم: «به نظرم گفت: کمکم کنین.» روی دیوار، دنبال کلید برق میگردم، ولی وقتی کلید را پیدا میکنم و میزنم هیچجا روشن نمیشود. بهناچار نور چراغقوهام را روی مرد بوتهای میاندازم و از او میپرسم: «حالت خوبه؟»
مرد بوتهای مچ دستش را به سمتم میآورد.
جلو میروم، اما ماریسا من را میگیرد و پچپچکنان میگوید: «تو که نمیخوای بازش کنی؟»
«ماریسا، اون زخمی شدهها! یه نفر دست و پاش رو بسته!»
«شاید هم این داشته اونها رو شکنجه میداده، اونها هم فرار کردن!»
شایعههای زیادی دربارۀ مرد بوتهای شنیده بودم، اما این حرف ماریسا از همه احمقانهتر بود. دستش را برای کمک به سمتم دراز کرده بود و آنقدر به نظر درمانده میآمد که دلم نیامد همانجا رهایش کنم. رفتم و طناب دستانش را باز کردم و سریع برگشتم پیش ماریسا و دات. تا خودش طناب پاهایش را باز کند تماشایش میکردیم.