در قطعه چهل و چهارم کتاب اخلاق صغیر، آدورنو، وظیفه یا رسالتِ فلسفه را در هم شکستن روحيّة صيانتِ نفس انسان میداند همچنان که مشخص است، مقصود وی، متوجه معنای رایج این اصطلاح مبنی بر «حفظ جان» یا «بقای خود» نیست. مقصود خاص آدورنو متوجه وجود روحیه ای در انسان است که وی براساس آن خود و موضع خود را دائماً یا غالباً «بر حق» میداند. این روحیۀ خود حق پنداری ثمر و سرانجامی جز همواره فروافکنده ماندن در مغاک ذات انگاری ندارد. رسالت، فلسفه به زعم آدورنو، رهانیدن انسان از این مغاک است؛ آن کس که از این مغاک رهانیده گردد «غیریت»، «دیگری» و امکانیتهای بدیل را همواره در کانون توجه خویش دارد. بدین طریق مقصود اصلی گشودگی همواره به ساحات جدید است. اما هدف ما از واگشایی چنین مقصودی در سرآغاز این کتاب چیست؟ پاسخ این پرسش در سطور پیش رو مشخص میشود این کتاب عنوان فلسفۀ جامعه شناسی را بر تارک خود دارد؛ ترکیب واژگانی نامأنوسی که نیازمند توضیح و تدقیق است. این عنوان در واقع متضمّن اهداف دوگانه این کتاب است. هدف نخست در این کتاب واکاوی بنیانهای فلسفی آرای جامعه شناسان و هدف دوم، ارائه خوانشهایی از این آرا بر اساس صورتبندیهای مفهومی فلاسفه است. این اهداف دوگانه ظهور و بروز تمایز فلسفه جامعه شناسی از فلسفه علوم اجتماعی و از فلسفۀ اجتماعی هستند. در حالی که فلسفه جامعه شناسی بر بنیانهای فلسفی نظریههای ارائه شده دربارۀ پدیدههای اجتماعی متمرکز است. فلسفه علوم اجتماعی متوجّه ماهیت یا سرشت علم اجتماعی در برگیرنده این نظریات است و فلسفه اجتماعی با در افکندن طرحهایی کلی از پدیده های مذکور هم پیوند است. بنابراین در حالی که فلسفۀ جامعه شناسی واگشایی کننده نظریههای اجتماعی از حیث فلسفی بودن آنهاست. فلسفه علوم اجتماعی واگشایی کننده این نظریه ها از حیث علمی بودنشان و فلسفۀ اجتماعی و اگشایی کننده آنها از حیث پیوندهای مستقیمشان با ساحت واقعیت اجتماعی است.
افزون بر نخستین وجه تمایز فلسفۀ جامعه شناسی از فلسفه علوم اجتماعی و از فلسفه اجتماعی که همانا ردیابی مفاهیم نظری جامعه شناسی در مبادی و گزارههای منطقی فلسفه و مواجهه با جامعه شناسی به عنوان تجلّی ساحتِ نظری در ساحتِ منطقی است. دومین وجه با تمایز با خوانشهای فلسفی از نظریه های اجتماعی هم پیوند است. این خوانشها در حالی که در فلسفه جامعه شناسی از حیث ماهوی در کانون توجه هستند، در فلسفه علوم اجتماعی و در فلسفه اجتماعی از حیث تبعی مد نظرند. به عبارت دیگر خوانشهای فلسفی در حالی در فلسفه جامعه شناسی به اعتبار وجود فی نفسه و بلافصلشان در کانون توجّه اند که در فلسفهٔ علوم اجتماعی و در فلسفه اجتماعی به واسطه نقششان در هموار نمودن مسیر تحقق واگشایی «علمی» و مسیر تحقق واگشایی هم پیوندی نظریه و واقعیت مطمح نظر هستند.