برف بر کل سرزمین شاهزاده ماگنولیا باریده و تمام چراگاه را پوشانده بود. بامهای خانههای دهکده یخ زده و برف زیر پنجرههای قصر جمع شده بود. داخل قصر، اسب تک شاخ جلوی شومینه خودش را جمع کرد. چانه اش را روی سمهایش گذاشت، خواب آلود رقص شعله های آتش را تماشا کرد.
شاهزاده ماگنولیا داشت آلبومش را درست میکرد. عکسها را میچسباند و با عکس برگردان تزیینشان میکرد. صفحهی مربوط به مهمانی تولدش تازه تمام شده بود که آه کشید. گفت: «دلم برای دوستان شاهزادهام تنگ شده.»
نَفَس طلا سرش را تکان داد. او هم دلش برای حیوانهای خانگی شاهزادهها تنگ شده بود مثلاً دوست زرافه اش آوا و دوست ببرش، فرفری شاهزاده ماگنولیا گفت: «کاش تولدم بود تا دوباره مهمانی میگرفتم و تمام دوازده دوست شاهزاده ام را دعوت میکردم.»