در این رمان مستقل، گرالت به نبرد میپردازد، سفر میکند و دوباره عاشق میشود. دندلاین آواز میخواند و از دردسری به سوی دردسر دیگر فرار میکند. اما قراردادی فرجام بدی پیدا کرد و گرالت خود را بدون سلاحهای شناختهشدهاش مییابد. حال به آنها نیاز دارد، چرا که ساحران در حال دسیسهچینی هستند و در سراسر جهان ابرها در حال گرد آمدنند. فصل طوفانها در حال فرا رسیدن است…