صدای کرکنندهای مرا ترساند. در حالی که قلبم به شدت میزد، برگشتم. پشت سر من خواهرم، کلادیا، ایستاده بود. چشمهای تیرهش پشت یک عینک قرمز میدرخشیدند، دهانش به نیشخند بزرگی باز بود و سیم دندان قرمز آبیاش توی روشنایی راهرو برق میزد. نالهکنان گفتم: «دست بردار کلادیا! تو باید همیشه مرا بترسانی؟ این کارت اصلا بانمک نیست.» او جواب داد: «درسته.» و یک دسته از موهای سیاه کلفتش را کشید. «درسته، بانمک که نیست هیچ، خیلی هم غصهدار است که تو را میشود به این راحتی ترساند.این کار اصلا هنر نیست.»