کتاب پول گم شده دستان پسری است که با شیطنت کیف پول دوستش را برمیدارد تا سر به سر او بگذارد ولی بعد متوجه اشتباه خود میشود.
گزیدهای از کتاب
زنگ فارسی بود. آقای حجتی داشت دربارهی سعدی حرف میزد. بچه ها داشتند به دقت گوش میدادند. قاسمی دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و چهار چشمی زل زده بود به آقای حجتی، داشت به داستانی که آقای حجتی از زبان سعدی تعریف میکرد گوش میداد. کمی بعد دستش خسته شد جابه جا شد. کیف پولش که در جیب پشت شلوارش بود افتاد زمین، هیچ کس حواسش نبود، اما پوریا و سهیل که دقیقاً پشت سر او نشسته بودند کیف را دیدند. پوریا خم شد و آن را برداشت. لای آن را باز و داخلش را نگاه کرد یک پنج هزار تومانی توی آن بود. سهیل گفت: «وای پنج هزار تومان این همه پول توی کیفش هست، آن وقت دیروز داشت تنهایی بستنی میخورد.