سا را در فروشگاه شادی است. او با پدر و مادرش به فروشگاه آمده است تا وسایل جشن تولد بخرند، جشن تولد خودش است. آخر سه روز دیگر دوازده ساله میشود. فروشگاه بزرگی است سا را میگوید: کاش همهی این فروشگاه برای ما بود.
پدر میخندد و میگوید: «اگر فروشگاه مال خودمان بود، فایدهای نداشت چون باید این وسایل را به مردم میفروختیم.
مادر هم میخندد.
سارا با کمک پدر و مادرش وسایل جشن تولد را انتخاب میکند؛ بادکنکهای صورتی و سفید لیوان و بشقاب صورتی فشفشه و ۱۰ عدد کارت دعوت.
همهی وسیلههایی را که انتخاب کرده است پیش فروشنده میگذارد. فروشنده ماشین حسابش را برمیدارد تا قیمت خریدشان را حساب کند. وای سا را داشت یادش میرفت؛ شمع تولد؛ میرود دو تا شمع هم انتخاب میکند. به مادرش میگوید: اصل کاری داشت یادم میرفت.