روز اول مهدیار گوشه حیاط نشسته بود تا به قول خودش، دوچرخهاش را نمانده بود، تعمیر کند. نزدیک غروب بود و تا آمدن باباحسین، مامان زهرا و ملیکا هم برای خرید چیزی از خانه بیرون رفته بودند. ملیکا هشت سال دارد و مهدیار پنج سال از او بزرگتر است.
صدای زنگ در حواس مهدیار را پرت کرد و تسمه دوچرخهاش از جا در آمد. مهدیار با بیحوصلگی و صدایی تقریباً بلند :گفت کیه؟ اومدم!»
بعد پیش خودش غرولند کرد «صدبار به مامان زهرا گفتم با خودش کلید ببره اما ... ».
در را که باز کرد حرف توی دهانش خشک شد آقایی با رویی خوش :گفت «سلام من مأمور پستم شما مهدیاری؟ مهدیار خودش را جمع وجور کرد و گفت: «بله».
مأمور پست ادامه داد: از دیدنت خوشحالم برات یه نامه آوردم. لطفاً اینجا رو امضا كن.
از فرمانده به سرباز وظیفه مهدیار صالحی
شما به گردهمایی بزرگ سربازان وظیفه دعوت شده اید این گردهمایی ده روز دیگر برگزار خواهد شد. در این ده روز، هر روز یک نامه برای شما ارسال و در آن دستوراتی به شما داده میشود. در صورت انجام تمامی دستورات و کسب حداقل امتیاز لازم مکان گردهمایی در آخرین نامه به شما اطلاع داده میشود؛ در غیر این صورت شما از لیست دعوت شدگان حذف خواهید شد نامۀ اول به دستتان رسید. منتظر نامههای بعدی باشید.