در مورد بچه های فوق العاده ای که از هنگام تولد برای مبارزه با شیاطین شرور انتخاب شده اند قصه های زیادی نوشته شده، اما این از آن قصه ها نیست.
گاهی تو یک بچهی معمولی هستی
گاهی تو راه خودت را انتخاب میکنی
بيا جلوتر راحت لم بده. اکنون میخواهی به دو کوه سفر کنی؛ کوههایی زنده، دست کم برای کسانی که بین آن دو زندگی میکنند. یکی از آنها تا عرش بالا رفته و تاریک است و سایهی خون خواهی، بیتابی و وحشت بر اطراف میاندازد. سانلا جیتاییها به آن کوه کاهنا میگویند.
آن یکی کوه گویی غرق نور است. اگر پایت به آنجا برسد شاید به تمام فرصتهای خوب زندگی دست پیدا کنی. این کوه ایساست.
اکنون نمیتوانی ایسا را ببینی؛ هیچ بشری تاکنون چشمش به ایسا نیفتاده است، اما سانلاجیتاییها مطمئناند ایسا آنها را فرامیخواند. آنها تلاش برای رسیدن به آن جان خود را دادهاند. آنها مرتب میخواهند به آنجا سفر کنند. سرنوشت شان آنها را به آن سو میکشاند، بیآنکه بدانند چه باورهای نادرستی دارند.
کشتیهای آنها غرق میشود. قلبهای آنها میشکند اما باز سفر میکنند، زیرا حضور ایسا را در افق نادیدنی حس میکنند؛ در جایی خیلی دور اما نزدیک برای دست یافتن جایی آن سوی دریای دور.