آقای پوف در خانهای بلند و آبی رنگ زندگی میکرد. خانه کمی عجیب و غریب به نظر میرسید، اما بیرون، توی خانه از بیرونش هم عجیب تر بود.
آقای پوف مخترع بود و خانهاش پر از اختراعهای شگفت انگیز، صندلی جادویی و... .
جدیدترین اختراعش او را در یک لحظه از جایی به جای دیگر میبرد. قبل از آن، روباتی اختراع کرده بود تا ریخت و پاشهایش را جمع وجور کند و پیشتر از آن هم فنجانی چرخ دار اختراع کرده بود، ولی فنجان بیشتر چای آقای پوف را به اطراف میپاشید. اصلاً برای همین بود که آقای پوف روبات را اختراع کرد.
یک بار آقای پوف نمیخواست چیزی اختراع کند. با این همه، نتیجهی کارش آنقدر هیجان انگیز بود که سراغ دوستش سام در خانه کناری رفت و از او خواست که بیاید و شاهکارش را ببیند.
سام قول داد بعد از مدرسه به خانه ی آقای پوف بیاید.