گزیدهای از کتاب روزی روزگاری، دختر کوچولوی باهوشی بود به اسم پپا. او خیلی به دندانهای تمیزش افتخار میکرد.
پپا و برادرش، جورج، میدانستند چه جوری از دندانهایشان مراقبت کنند. آنها هر صبح و هر شب دندانهایشان را مسواک میزدند. پپا و جورج خیلی دوست داشتند ادای دندانپزشکها را دربیاورند.پپا دندانپزشک میشد و جورج دستیارش. یکبار هم دایناسور جورج بیمارشان شد.
پپا با لبخند گفت: «آقای دایناس، چه دندانهای زیبا و تمیزی داری.»