کتاب داستان های غصه و شادی 3: بازی مخصوص و به همین راحتی
گزیدهای از کتاب
تی تیغی ، بچه جوجه تیغی، خیلی حوصلهاش سر رفته بود. توی جنگل دنبال هم بازی میگشت. کنار رودخانه ، سه بچه موش را دید که حباب بازی میکردند وهی میخندیدند. تی تیغی جلو دوید و با خوش حالی قاتی بازی شد. باد حبابها را تند و تند به سوی تیغهایش هل میداد و آن ها را میترکاند . یکی از موشها به تی تیغی گفت: «تو بازی ما را خراب میکنی. موش دوم گفت: «همهی حبابها را میترکانی .» موش سوم گفت: «به خاطر تو دیگر نمیتوانیم دنبال حبابها بدویم.»