گزیدهای از کتاب
آنها به بالای تپه رسیدند، به ساختمانی با آجرهای قرمز که دورش غلغله بود از بچه. الیوت ایستاد و با حالتی نمایشی دستش را به طرف ساختمان تکان داد: «رسیدیم، مدرسهی جادوی دان ویدِل.» بعد گفت: «اونجا رو ببین. اون آندرسه16. حتماً تو کلاس خودمونه.»
الیوت، با آن موهای پرپشتش، سرش را به طرف پسری چند متر آن طرفتر کج کرد. پسر در هوا شناور بود. پسر پوستی قهوهای داشت و نُری حدس زد اهل امریکای لاتین باشد. موهایش ژولیده و پیراهنی راهراه پوشیده بود. معلوم بود که یک پروازی است. اما از تمام پروازیهای تازهکاری که نُری تا حالا دیده بود بالاتر میرفت. گاهی بدنش یکدفعهای به جلو کشیده میشد و او دستهایش را در هوا تکان میداد. دور مچ یکی از پاهایش طنابی قرمز بسته بود. دختر بزرگتری آن سر طناب را گرفته بود و داشت با دوستهایش حرف میزد.