هیولاهای فسقلی هم توی رختکن جشن گرفته بودند. بیلی پرسید پس شیپوری و پشمالو کجا رفتند؟ کاپیتان دماغی :گفت: «شیپوری رفت دنبال پنیر پشمالو هم رفت دنبالش»، همه مان پریدیم توی آب،دلم میخواهد دوباره بپرم.
بیلی لباسهایش را پوشید و همه رفتند طرفش تا بهش تبریک بگویند.
اما فکر او پیش شیپوری و پشمالو بود و میخواست بفهمد آنها کجا رفته اند.
پنیر فروشی
مامان بیلی :گفت به خاطر این کار معرکه یک جایزه پیش من داری.
میخواهی برویم کافه؟ چه دوست داری؟
یکهو فکری به ذهن بیلی رسید. خودش است دستگاه خوراکی فروشی؛
هرجا خوراکی باشد، شیپوری هم همیشه همان جاست.
حتماً رفته توی دستگاه خوراکی فروشی، مخصوصاً اگر پای یک خوراکی پنیری وسط باشد.