به کشتی می رسیم. روی عرشه داز می کشم. هوا خوب است. با محاسبات نجومی من، الان باید در فصل تابستان باشیم. به یاد شب گذشته می افتم و جشنی که برایمان گرفته اند.
همه چیز زیبا بود. لباس ها همه از پوست حیوانات و زنان با حجب و حیایی خاص پذیرایی را انجام می دادند. تنها کسی که لباسش مناسب نبود، ماماشیشا پیرزن جادوگری بود که با کارهایش باعث شگفتی قبیله می شد.
او نمی دانست من راز تمام آنچه را او با گیاهان انجام می دهد، می دانم.