میما شعر مذهبی میخواند. صدایش چشمهایم را خیس کرد. صدایی دوستداشتنی و آشنا بود. میما بهترین آوازهای اینطرفِ میسیسیپی را میخواند. جیرجیرک روی پایم، بهسختی نفس میکشید و سیلی خودش را به من چسبانده بود. چشمهایم را بستم. کمکم داشت خوابم میبرد قطرههای باران مثل تیله از آسمان میافتادند و به سقف میخوردند و غرش باد، دیوارها را چنان تکان میداد که انگار از پارچه ساخته شده بودند. دقیقهها به درازای ساعتها طول میکشیدند و ساعتها به اندازهی روزها. صدای خردشدن. صدای لهشدن. چیزی آن بیرون داشت خرد و خاکشیر میشد. هر بار نفسم را حبس میکردم، چشمهایم را میبستم و منتظر میماندم صدا تمام شود. زانوهایم را بغل کرده بودم، خودم را تکان میدادم و سعی میکردم به وزش باد و ضربههای باران که همهچیز را نابود میکرد، فکر نکنم. تا به حال، خانهمان را آنقدر کوچک حس نکرده بودم. کمکم تاریکی رنگ عوض کرد و خاکستری شد. هرچه اتاق روشنتر میشد، دلمان هم بیشتر آرام میگرفت. فقط زمانی توانستم خوب بخوابم که خورشید بالا آمده بود. میدانستم حالا که روز شده و تاریکی از آن جا رفته، همهچیز درست میشود. اما آن حس امنیت، زیاد دوام نداشت.